محمدتقي خان بختياري چهارلنگ

مصدر : تاریخ خوزستان از  افشاریه تا دوران معاصر - موسی سیادت

يكي از خانهای مشهور ايل بختياري در دوره‌ي قاجار (فتحعلي  شاه، محمدشاه و ناصرالدين شاه) كه به دلاوري و كارداني معروف بود «محمدتقي خان  بختياري چهارلنگ» (16) می باشد. پدر محمدتقي خان بختياري، عليخان نام داشت كه در  اثر سعايت برادرانش «حسن خان و فتحعليخان» مورد سوءظن دولت قرارگرفت. و طبق يك نظام  وحشيانه چشمهايش را ميل كشيدند. بعد از او حكومت بختياري را به برادرش حسن خان كه  در گرفتاريش دست داشت به پاس اعمال خائنانه‌اش به وي تفويض كردند «محمدتقي خان» و  برادرانش كه در اينموقع طفلي بيش نبودند، در قريه فريدن (اصفهان) پنهان شدند. حسن  خان كه در اين موقع بر تمام قبايل بختياري تسلط پيدا كرده بود، اسكندرخان عموي  محمدتقي خان را با دو نفر ديگر از نزديكانش بقتل رسانيد. و كوشش كرد تا «محمدتقي  خان» و برادرانش را نيز گرفتار و نابود نمايد ولي در اين امر توفيقي حاصل نكرد.  محمدتقي خان طبق قوانين و رسوم قبايل صحرانشين ايران درصدد بود كه به قصاص خون  اسكندرخان و دو منسوب ديگرش «حسن خان» را بقتل برساند تا اينكه در يك فرصت مناسب به  اتفاق دو برادرش «علي نقي خان» و «آبابا خان» بمنظور گرفتن انتقام از يك نقب به  داخل قلعه رسانيدند و «حسن خان» را هنگامي كه مشغول خواندن نماز بود بقتل رسانيدند.  «محمدتقي خان» بمنظور جلوگيري از خونريزي و دشمني خانوادگي و ايجاد صلح و صفا بين  طوايف بختياري بلافاصله بعد از كشتن عمويش «حسن خان» دخترش را به عقد خود درآورد، و  سه فرزند صغير او را به فرزندي قبول كرد. «محمدتقي خان» از خوانين كيانرسي چهارلنگ  باب بود. كه به رشيدخان برادر عليمردان خان نسب مي‌رسانيد. محمدتقي خان در سال  1249ﻫ،ﻕ ـ بر عليه حكومت مركزي قيام كرد، و طولي نكشيد كه تمام خوزستان شرقي و  قسمتي از فارس را بتصرف خود در آورد. و عده‌اي از سر كردگان فارس از قبيل: ميرزا  منصور بهبهاني و ولي‌خان ممسني و جمال‌خان دشتي نيز از او اطاعت كردند. و ضمناً  مبلغ ششصد هزار تومان ماليات دولت را نيز به نفع خود ضبط نمود. فتحعلي شاه قاجار با  اينكه در اينموقع بيمار بود. براي سركوبي او و فرونشاندن طغيان بختياري عازم اصفهان  شد و پس از ورود به اصفهان «محمد ميرزا سيف الدوله» و الله‌يار خان آصف الدوله» را  از اصفهان مامور قلع وقمع «محمدتقي خان» نمود، ولي قبل از آنكه آنها بتوانند به طرف  بختياري لشكركشي كنند فتحعلي شاه در اصفهان در گذشت و مسئله بختياري مسكوت ماند.»  (17)

«در زمان سلطنت «محمدشاه قاجار» شفيع خان بختياري به دستور  محمدتقي خان تمام خطه‌‌ي فارس وكاشان را به تصرف خود درآورد و ماليات و منال ديواني  را به نفع خود ضبط نمود و شاهزاده برادركوچك خود، بهرام ميرزا (معزالسلطنه) را به  حكمراني خوزستان برگزيد و دستور داد تا كار محمدتقي خان را يكسره كند. (1252ﻫ،ﻕ)  «بهرام ميرزا» با پنجهزار سواره و پياده و شش عراده توپ باتفاق «فرهادميرزا» و  «ميرزاموسي» و «ماژور راولينسون» (18) انگليسي جهت سركوبي «محمدتقي خان» عازام  بختياري شد. هنگامي كه خبر لشكركشي «بهرام ميرزا» به سمت بختياري به «محمدتقي خان»  رسيد. «شفيع خان»، را جهت مذاكره و مصالحه به نزد «بهرام ميرزا» فرستاد. «بهرام  ميرزا» پس از دريافت پيغام «محمدتقي خان» ميرزاعليخان أمين آبادي را جهت گفتگو با  محمدتقي خان در معييت «شفيع‌خان» روانه «قلعه تل» نمود و خود باقشون روانه دزفول و  شوشتر شد.» (19)

گفتگوي «ميرزا عليخان أمين آبادي» با محمدتقي خان به جائي  نرسيد. بهرام ميرزا با سپاه فراواني كه جمع‌آوري كرده بود عازم سركوبي «محمدتقي  خان» شد. خان نيز با سپاه بختياري «قلعه تل» را رها نموده در «قلعه منگشت، كه داراي  برج و باروئي محكمي بود مستقر گرديد. شاهزاده قاجار نيز او را تعقيب نمود. سرانجام  چون «بهرام ميرزا» نتوانست كاري از پيش ببرد با صوابديد «ميرزا موسي» و «ماژورر  اولينسون» با خان بختياري مصالحه كرد. و او را با پوشاندن خلعت و دادن يك قبضه  شمشير جواهر نشان به استظهار دولت دلگرم نمود ولي طولي نكشيد كه دو مرتبه بين  «محمدتقي خان» و حكومت مركزي كشمكش آغاز شد. محمدشاه اين بار برادر ديگر خود سلطان  مراد (حسام السلطنه) را مأمور دفع غائله «محمدتقي خان» نمود بين «حسام السلطنه» و  «محمدتقي خان» اين بار با وساطت منوچهرخان (معتمدالدوله) (20) كار به آشتي و مصالحه  انجاميد. اما دو سال بعد از اين اختلاف بالا گرفت و محمدشاه براي آخرين بار  منوچهرخان (معتمدالدوله) گرجي‌تبار كه به تازگي مسلمان شده حاكم اصفهان را مأمور  دفع و سركوبي «محمدتقي خان بختياري» نمود.» (21)

«در آخر ماه نوامبر 1184 ـ محمدتقي خان نامه‌هائي از تهران و  ديگر جاها دريافت نمود كه وي را سخت ناراحت و مضطرب نمود. منوچهرخان (معتمدالدوله)  حكمران اصفهان و بختياري تقاضاي مالياتهاي عقب افتاده بختياري را از «محمدتقي خان»  نميود به همين منظور چند نفر از طرف وي جهت وصول ماليات به «قلعه تل» وارد شده بودند. قبلاً «شاطرباشي» معتمد همراه «شفيع خان» وارد قلعه تل شده بود تا ماليات  عقب افتاده بختياري را كه مبلغ ده هزار تومان بود وصول نمايند. سه هزار تومان از  اين مبلغ بايستي به خزانه شخصي شاه و سه هزار تومان در وجه شخص «معتمدالدوله» و  بقيه مبلغ مذكور نيز مي‌بايست به خزانه عمومي دولت واريز مي‌گرديد. قاعده وصول  ماليات چنين بود كه دريافت اينگونه مطالبات را بعهده خوانين و رؤساي طوايف محول  مي‌نمودند و آنان مختار و مجاز بودند كه به هر نحوي كه صلاح مي‌دانستند اين وجوه را  از رعايا زحمتكش و ساير ماليات دهندگان وصول نمايند.

به اين نكته بايد اشاره كرد كه ماليات از نظر خانها شيوخ و ساير  حكام محلي در اين دوره نوعي باج و خراج بوده از اين جهت بيشتر اوقات رعيت هاي كوچرو  و پيشه‌وران شهري از پرداخت ماليات (باج) به دولت هاي ظالم و حكام فاسد و غير مردمي  خودداري مي‌كردند، و گاهي مجبور به ترك دائمي محـل سكونت خود مي‌شدند. و اين نيز به  پائين آمدن سطح توليد و عقب ماندگي اقتصادي ـ فرهنگي جامعه‌ي عشايري ـ روستائي و  شهري آن دوره كمك مي‌كرد.

«مالياتي كه «معتمدالدوله» بدنام مطالبه ميكرد مبلغ هنگفتي بود  كه جز با زور و شكنجه وصول آن ميسر نمي شد. و اين مسئله بود كه «محمدتقي خان»  نمي‌خواست خود را درگير آن كند. و طوايف بختياري را تحت فشار قرار دهد. لذا سعي  مي‌كرد تا با دفع‌الوقت و به هر طريقي كه ممكن باشد، پرداخت ماليات را به تأخير  بيندازد، كه سرانجام نامه‌اي از برادرش «علي تقي خان» كه بعنوان گروگان در تهران  اقامت داشت دريافت نمود كه به او هشدار داد تا با مأمورين دولت خوشرفتاري نمايد. و  همچنين به وي اطلاع داد كه منوچهرخان (معتمدالدوله) از وي به محمدشاه شكايت كرده و  وي را متهم به داشتن روابط محرمانه با شاهزادگان فراري ايران (22) در بغداد نموده و  تمرد و ياغي‌گري و عدم پرداخت ماليات به دولت را به تحريك آنان دانسته است.» (23)

«ورود اتفاقي يا با نقشه قبلي «سراوستن لايارد» جهانگرد سياسي  انگليس به «قلعه تل» بارقه‌ي اميدي براي «محمدتقي خان بختياري» بود چرا كه تصور  ميكرد ممكن است او از طرف دولت بريتانيا براي كمك به او به اين منطقه اعزام شده  باشد. «محمدتقي خان» از تيرگي روابط ايران و انگليس كه موجب قطع روابط سياسي بين دو  كشور شده آگاه بود و همچنين مي‌دانست كه انگليسيها جزيره خارك را در سال 1838ـ به  تصرف در آوردند و گاه و بيگاه هم زمزمه‌هايي مي‌شنيد كه بزودي قواي انگليس مناطق  عربستان و خوزستان و لرستان را مورد تهديد و تجاوز قرار خواهند داد و او معتقد بود  چنانچه دولت انگليس از لحاظ مالي ونظامي به وي كمك كند مي‌تواند تعداد بيشتري  تفنگچي گرد آوري كرده يك قيام عمومي را عليه شاه تدارك ببيند. او مايل بود كه با  فرمانده انگليسي پادگان خارك «سرهنگ هنل» تماس حاصل كند تا بداند در صورت بروز جنگ  انگليسي‌ها به او كمك خواهندكرد؟ آيا با عقد يك قرارداد مقابل شاه از وي حمايت  مي‌كنند؟ آيا پس پايان جنگ او را بعنوان حكمران مستقل خوزستان به رسميت مي‌شناسند؟»  (24)

«محمدتقي خان» به همين خاطر «لايارد» را روانه خارك كرد تا  تقاضاي او را به اطلاع فرمانده نظامي ساخلو خارك «كلنل هنل» برساند فرمانده انگليسي  پادگان خارك نيز در تاريخ 8/ فوريه/1841ـ مراتب را به شرح زير به «كلنل شل» «كنسول  انگليسي در «ارزروم» عثماني گزارش كرد.

پروفسور گارثويت دركتاب: «بختياري در آئينه‌ي تاريخ «ص 89ـ80»  در مورد شورش و سرپيچي «محمدتقي خان» از دولت مركزي مي‌نويسد: محمدتقي خان به نحو  تألم‌آوري زير فشار حكومت ايران قرارگرفت. و بيش از اين مايل نيست اين همه جور ستم  حكام ايراني را تحمل كند. چنانچه او عليه حكومت مركزي قيام كند. ممكن است با عليشاه  (ظل السلطان) عموي شاه فعلي (محمدشاه قاجار) كه داعيه سلطنت دارد همكاري كند. ولي  هنوز در اين مورد تصميمي اتخاذ نكرده است. دولت بريتانيا نيز حاضر نشد هيچ نوع كمك  مالي نظامي در اختيار «محمدتقي خان» بگذارد. «البته با توجه به شرايط جديد، پس از  عقد معاهده پاريس (1273ﻫ،ﻕ/1235ﻫ، ش) و استقلال افغانستان» در حقيقت هم ايران و هم بريتانيا مايل نبودند كه در خارك با  يكديگر مقابله كنند. و از طرفي سياست آن روز انگلستان ايجاب نمي‌كرد كه خوانين  متنفذ جنوب را براي حفظ استقلال خود ياري دهد.

سياست تقويت رؤساي طوايف از سوي بريتانيا در اواخر قرن نوزدهم و اوايل قرن بيستم  بعد از گسترش نفوذ روسها و ايجاد رقابتهاي سياسي و اقتصادي بين آنها آغاز گرديده  است. اما نبايد فراموش كرد كه به محض تباني با رقيب ديرينه (روسيه) و يا وابستگي  دولت مركزي به انگلستان، دولت بريتانيا حمايت خود را از حكام محلي، (خوانين و شيوخ  منطقه) بر مي‌دارد با لطايف الحيل از قراردادهاي سياسي ـ نظامي و اقتصادي خود با  حكام محلي شانه خالي مي‌كند و شرايط نامساعد را مطرح مي‌كند در حالي كه سياست  استعماريش ايجاب مي‌كند كه همواره همانند بوقلمون رنگ عوض كند. تا به مقاصد شوم خود  كه همانا سرقت منابع طبيعي و ملي و تسخير بازار تجارت و گسترش تا بتواند قدرت و  عظمت خود را در هر زمان و مكان حفظ نمايد. اما بيداري توده‌ي مردم جهان سوم پس از  جنگ جهاني اول و دوم و استقلال هر يك از مستعمرات سابق رفته رفته انگلستان به كشوري  تبديل مي‌شود كه بايد تاوان آن همه ظلم و ستم و فساد استعماريش را بدهد.

هم لايارد و هم «كلنل هنل» متوجه اين نكته بودند كه خان بختياري  در استقلال قلمرو خود از يك مشروعيت كامل برخوردار است. و تمام طوايف بختياري از او  حمايت مي‌كنند و از اين لحاظ درصدد بود كه خود را از يوغ و حيطه قدرت حكومت تهران  رها سازد. و موافقت حكومت بريتانيا را براي كمك به استقلال قلمرو خود در جنوب جلب  نمايد.» لايارد در سفرنامه‌ي خود ـ صفحه (161) مي‌نگارد: «محمدتقي خان تفنگچي هاي  بختياري نيز حسب المعمول در سياه چادر مستقر بودند. در حدود هشت هزار تفنگچي سواره  پياده در دشت مال امير (ايذه) اجتماع كرده بودند اينان از همه طوايف بختياري و  متحدين آنها و قبايل «عرب نشين» خوزستان فراخوانده شده بودند. احضار و اجتماع چنين  جمعيتي از طوايف نيمه وحشي بختياري و عرب بدوي كار بسيار دشوار مشكل به نظر  مي‌رسيد. آنان سوار بر اسبان ممتاز عربي كه بطور دائم مشغول بازي و تمرين تيراندازي  بودند و مرتباً سرودهاي رزمي (هوسه يا اهازيج) مي‌خواندند. و هر لحظه منتطر فرمان  «محمدتقي خان» بودند تا در صورت لزوم قشون «معتمدالدوله أخته» را تار و مار نمايند.  چنانچه «محمدتقي خان» در اين ارتفاعات صعب العبور بختياري به قشون معتمدالدوله گرجي  تبار حمله مي‌كرد بدون شك لشكريانش را قلع وقمع مي‌نمود. ولي چنين اتفاقي رخ نداد.  لايارد اضافه مي‌كند من بارها در قرارگاه محمدتقي خان شاهد و ناظر شعر خواني بودم و  متوجه شدم كه خواندن اشعار و سرودهاي حماسي و رزمي (هوسه) چه تأثير عميقي بر روي  مردم كوه نشين و عرب بجاي ميگذارد و آنان در چنين مواقعي حاضربودند خود را درآب و  آتش بزنند با دشمن مهاجم در هر جا و هر موقع به جنگ و ستيز بپردازند.» محمدتقي خان  مي‌دانست كه در اثر أختلاف بين دولتين ايران انگليسي روابط ديپلماتيك دو كشور قطع  شده و سفير انگليس تهران را ترك گفته است و دو كشور در آستانه جنگ قرارگرفته اند. و  از طرفي اطلاعات واصله به «قلعه تل» حاكي از آن بود كه قواي نظامي انگليس جزيره  خارك در خليج فارس را اشغال نموده و تقريباً درصدد اشغال شهرهاي: شوشتر، شيراز و  لرستان مناطق «عرب نشين» جلگه خوزستان مي‌باشد. ضمناً محمدتقي خان فكر مي‌كرد كه من  (لايارد) يكه مأمور سياسي دولت انگليس حامل دستورهاي محرمانه از كشور خويش مي‌باشم  «نا گفته نماند كه آقاي لايارد، در سفرنامه‌ي خود مأموريت سياسي خود را حاشا كرده  به قول معروف نمي خواهد خورر را لو بدهد. لذا محمدتقي خان اميدوار بود. چنانچه جنگي  بين دولتين ايران و انگليس واقع شود از فرصت استفاده نموده استقلال سرزمين خود را  «بختياري» اعلام نمايد. محمدتقي خان با اينكه رئيس يك طايفه بدوي كوهستاني بود.  انديشه و افكاري نو و مترقيانه داشت و آرزو كه پيشرفت و توسعه فرهنگي مردمش را در  سر مي‌پروراند. من (لارياد) باو گفتم اين آرزوها در صورتي تحقق خواهند پذيرفت كه  تجارت را در حوزه‌ي حكمراني خود گسترش دهيد با ملل پيشرفته و متمدن دنيا وارد داد و  ستد في تجارت شويد. و همچنين ياد ور شدم كه در خوزستان (محدوده بختياري)  فراورده‌هائي از قبيل:
پنبه، نيل و فرش توليد مي‌گردد كه در اروپا بازار پر رونق و خوبي دارد و ممكن است  صدور اين فرآورده ها، بازرگانان و تجار انگليسي را تشويق نمايد كه وارد بازار  خوزستان شوند و در عوض مقداري اثاثيه لوكس و ديگر كالاهاي مورد نياز مردم اين منطقه  را وارد نمايند. محمدتقي خان به من اجازه داد تا در اين مورد به مقامات انگليسي در  خارك اطلاع دهم كه وي حاضر است جاده‌هايي در جهت حمل و نقل مال التجاره و محصولات  بازرگاني خارجي در محدوده‌ي تحت نفوذش احداث نمايد و امنيت اين شاه راه را تضمين  نمايد.» (25)

لايارد، با اين پيامها از جانب «محمد تقي خان» عازم خارك گرديد.  كمي قبل از آنكه لايارد جزيره خارك را ترك گويد قشون دولتي وارد دشت مالمير (ايذه)  شده، معتمدالدوله به مدت چهل روز با محمدتقي خان به گفتگو پرداخت مذاكرات آن دو به  نتيجه نرسيد. معتمدالدوله ناگزير روانه شوشتر گرديد و در آنجا بعضي از خوانين را  دعوت كرد تا با وي ملاقات كنند و به مجرد ورود آنها به شوشتر دستور داد آنها را  دستگير و به زندان انداختند و در همين حين از محمدتقي خان دعوت كرد تا با وي ملاقات  كند. خان بختياري بخاطر ابراز وفاداري، «حسين‌قلي» پسر بزرگش را بعنوان گروگان نزد  او فرستاد و خود از ملاقات با معتمدالدوله خودداري كرد. معتمدالدوله هم در مقابل او  را ياغي دولت قلمداد كرد. چون بيشتر طوايف طرفدار «محمدتقي خان» به اردوگاه  معتمدالدوله پيوستند. سرانجام خان بختياري به نزد «شيخ ثامر» رئيس قبيله بنوكعب  (فلاحيه) پناهنده گرديد. و معتدأخته به قشون خود به تعقيب او پرداخت.» (26)

پناهندگی محمدتقی خان به شیخ  ثامر

لايارد انگليسي در سفرنامه خود از صفحه (181 تا 201) مي‌نويسد:  «من در شوشتر بودم، هواي شوشتر تا اندازه‌اي سالم و آبش از بهترين آبهاي مشروب  ايران بشمار مي‌آيد. در تابستان به علت گرمي فوق العاده هوا بعضي از ساكنين پي  بضاعت شهر دچار بيماري گرمازدگي مي‌شوند. ساكنين شوشتر اغلب عرب نژادند و به زبان  عربي تكلم مي‌نمايند. و بيشتر هم خوي و عادت عربها را دارند. لايارد اضافه مي‌كند  پس از ورود قواي دولتي به فرماندهي منوچهرخان أخته (معتمدالدوله) به شوشتر از ترس  قواي او اهالي شوشتر، بختياريها و لرها از حوالي شهر خارج شده و به مناطق دور دست  نقل مكان كردند. سربازان هم مشغول دزدي و سرقت اموالي مردم شدند! «برخلاف انتظار  مردم تصور مي‌كردند كه نيروهاي نظامي معتمدالدوله جهت ايجاد امنيت به منطقه آمدند  اما خود آنها باعث عدم أمنيت منطقه و تجاوز به جان و مال مردم بيگناه شده‌اند. و  بعد هم منوچهرخان مسيحي گرجي تبار انتظار دارد مردم اين خطه به عنوان رعيت ماليات  پرداخت كنند و از او امرش اطاعت نمايند. چرا كه شاه وقت «ناصرالدين شاه» تمام  ايالات و ولايات را به مزايده ميگذارد و هر كس از درباريان يا أمراء پول بيشتري  بدهد مي‌تواند حكومت آن ايالت يا ولايت را داشته باشد.»

لايارد، ادامه مي‌دهد، سپس طبق اطلاعات واصله «محمدتقي خان»  وارد قلمرو شيخ كعب (فلاحيه) شده بود. و لذا من (لايارد) (27)، هم تصميم گرفتم به  فلاحيه نزد او بروم. از شوشتر با قايق به اهواز كه يك شهر  «عرب نشين» كوچك و در حقيقت دهي است و داراي تعدادي كلبه گلي است كه باشاخ و الياف  درختان ساخته شده‌اند، رفتم. من به اتفاق رفقا وارد  مضيف (مهمانسرا) صاحب قايق شدم و پس از آن عازم فلاحيه (شادگان) گشتم من در زير  آفتاب سوزان در حدود سي مايل رآه پيمائي كردم. راهنما نيز با پاي پياده مرا همراهي  مي‌نمود. قبل از غروب آفتاب وارد دهستان «كريبه» شديم كريبه دهي بزرگ در كنار رود  جراحي است و اهاليش در كپرها و الونك‌هاي كلي كه با چوب و الياف درختان ساخته شده  زندگي مي‌كنند. پس از اينكه وارد «كريبه» شديم به مضيف شيخ كه سيدي بود رفتيم. نيمه  هاي شب سيد پيغامي از «شيخ ثامر كعبي» رئيس قبيله بنوكعب دريافت داشت كه مي‌بايست  تمام اهالي هر چه زودتر خانه‌هاي خود را ترك نموده و به آنسوي رودخاته جراحي كوچ  نمايند. و هم زمان دستورات مشابهي نيز به سكنه فوقاني رودخانه ابلاغ گرديده بود.

حمايت از پناهنده به قیمت آوارگی

اطلاعات رسيده حاكي از آن بود كه «محمدتقي خان» شب گذشته با  عده‌اي سوار و تفنگچي بختياري از رود جراحي گذشته و در سه مايلي روستاي كريبه مستقر  شده است. و همچنين «معتمدالدوله» با قشون و تجهيزات نظامي فراوان از شوشتر حركت  كرده و خان بختياري را تعقيب مي‌نمايد. «شيخ كريبه» از افشاي اين مطلب خودداري  نموده و وانمود مي‌كرد كه محمدتقي خان اصلاً وارد قلمروكعب نشده و در بين راه به  مناطق كوهستاني بختياري مراجعت كرده است. لايارد در ادامه‌ي مأموريت سياسي خود  اضافه مي‌كند: كريبه وضع آشفته اي داشت زنان و مردان هركدام به سهم خود مشغول جمع آوري اثاثيه خود بودند. تمام اهالي كپرها را خراب نموده و  با چوب آنها كلك (چلچ) مي‌ساختند و با وسايل خانه و اطفال نيمه برهنه روي وسايل  نشسته و شعرهاي حماسي (يزله ـ هوسه) مي‌خواندند. و بدين ترتيب از پناهنده خود حمايت  مي‌كردند. ساكنين قسمت بالاي رودخانه هم طبق دستور «شيخ ثامركعبي» قايقهائي ساختند  و اموال احشام! خود را بدانسوي رودخانه منتقل مي‌نمودند. بسيار نگران و مضطرب بنظر  مي‌رسيدند. و منتظر ورود و حمله سربازان «معتمدالد وله» بودند. تمام سدها و آب  بندها را شكسته بودند و آب سراسر بيابان را فرا گرفته (مانع طبيعي) و هيچ سواره  نظام قادر به عبور از آن منطقه باتلاقي نبود با اين ترتيب من ديگر نمي تو انستم  سواره به مسافرت خود ادامه دهم و شيخ «كريبه» نيز موافقت نكرد من مسيحي وكافر را  همراه با زن بچه اش بهمراه ببرد. او آخرين فردي بود روستاي كريبه را ترك نمود.  همزمان با اين كوچ عمومي بدستور «شيخ ثامر» تمام سدها و آب بندها را شكسته و  محصولات غله و كشتزارها را آتش زده بودند من نيز توانستم «كلكي» براي خود بسازم و  خود را به آنسوي رودخانه برسانم. پس از رسيدن به «مضيف» (شيخ ثامر)، را ديدم كه شيخ  ثامر مانند ساير شيوخ عرب تشريفات لازم را رعايت مي‌نمود. او در قسمت فوقاني مضيف  بر روي فرش قشنگي نشسته و بر چند مخده (تكيه گاه) كه برر وي هم چيده شده تكيه زده و  ساير شيوخ و رؤساي قبايل بر روي نمدهائي كه دور تا دور مضيف گسترده شده در چند  قدمي‌اش نشسته وعده‌اي از مستخدمين وگارد محافظ مسلحش نيز در برابرش ايستاده بودند.  بدون ترديد او يكي از شيوخ متنفذ عرب اين منطقه بود. چرا كه تجارت و داد و ستد  خارجي را در قلمرو فرمانروائيش رونق داد. و از تجار و بازرگانان خارجي حمايت  مي‌كرد. كانالها و نهرهاي متعددي حفر نموده و كشاورزي را توسعه داده و بندر محمره  (بندرخرمشهر) (28) را بنا به پيشنهاد نماينده‌اش «شيخ جابربن مرداو» بندري آزاد  اعلام كرده و درهاي آنرا بر روي بازرگانان خارجي باز نموده و كالاهائي كه وارد اين  بندر مي‌شدند نه تنها در دسترس اهالي خوزستان قرار مي‌گرفت. بلكه به قلمرو عثماني  نيز صادر مي‌شد. با اين ترتيب بندر تجارتي بصره از رونق افتاد و عايدات دولت عثماني  از اين طريق رو به كاهش نهاد و بابعالي (دربارعثماني) براي جلوگيري از نقصان درآمد  خود لامحاله به بندر محمره (خرمشهر) حمله برد. و آنجا را بمباران كرد و دولت ايران  را تهديد به جنگ نمود. و كمي بعد هم ادعاي مالكيت محمره و ديگر جزاير كناره‌ي  رودخانه كارون، حفار و شط‌العرب (اروندرود) را نمود.»

هنگامي كه از شيخ ثامر خواستند كه مرا براي ديدن «محمدتقي خان»  كه به قلمرو او پناهنده شده ببرد. او به «الله» سوگند ياد كرد كه از محمدتقي خان  خبري ندارد و اظهار داشت قرار بود كه خان بختياري به فلاحيه بيايد ليكن بعدها  بدلايلي از تصميم خود منصرف شده و ترجيح داده كه به كوهستانهاي بختياري در محل  أمن‌تري پناه ببرد. من حدس زدم كه شيخ ثامر حقيقت را نگفته است. و تصميم گرفتم كه  در آنجا بمانم تا از مخفيگاه «محمدتقي خان» اطلاعي بدست بياورم عصر آن روز با نهايت  تعجب ديدم «ميرزاقواما» حكمران بهبهان و دوست قديمي‌ام به اتفاق «محمدعلي خان» رئيس  طايفه «نوئي» كه او را هم از قبل مي‌شناختم وارد مضيف شيخ ثامر شدند. و گفت مراهم  مانند محمدتقي خان» ياغي دولت قلمداد نمودند. و پسرم را نيز دستگير و زنداني  نمودند. روز بعد كه به بازار فلاحيه رفته بودم «آعزيز» يكي از منسوبان «محمدتقي خان  بختياري» را با لباس عربي در فلاحيه ديدم كه مشغول خريد بود. از او مخفيگاه  «محمدتقي خان» را پرسيدم او مرا راهنمائي كرد. خان از ديدن من خوشحال شد. روز بعد  خان نامه‌اي توسط من براي «شيخ ثامر» فرستاد و مرا بعنوان رابط مورد اطمينانش به وي  معرفي نمود. وقتي با شيخ ثامر ملاقات نمودم از اينكه با اداي سوگند از مخفيگاه  «محمدتقي خان» اظهار بي اطلاعي كرده بود شرمنده به نظر مي‌رسيد. و براي توجيه  اعمالش گفت: كه بخاطر جلوگيري از حمله قواي دولتي به قلمرو كعب ناچار بود كه در اين  مورد به كسي چيزي نگويد. او اظهار داشت كه حتي قرارگاه‌خان بختياري نيز از اهالي  فلاحيه مخفي نگاه داشته شده است شيخ در پايان مطالبش افزود چنانچه معتمدالدوله  بخواهد به زور محمدتقي خان را تسليم نمايد. لامحاله با تمام قدرتش از وي حمايت  خواهد نمود. شيخ ثامر گفت: كه سرزمين فلاحيه تسخير ناپذير است و قواي دولتي قادر به  پيشروي نيست چرا كه سيلاب تمام سرزمينهاي مجاور را فرا گرفته است. در اين موقع  دستجاني از طوايف و قبايل كعب در حالي كه پرچمهائي در دست داشتند با آواي دهُل و  كُرنا وارد فلاحيه مي‌شدند و مرتب سرودهاي رزمي و حماسي مي‌خواندند «ثامر شعله  سوزاني»، «ثامر شير جنگي است» در اين موقع جعغر عليخان يكي از محارم «معتمدالدوله»  باتفاق چند تن از مقامات ايراني براي تهديد «شيخ ثامر» وارد فلاحيه شدند. من هم در  آن مجلس حضور داشتم «جعفر عليخان» شيخ ثامر را بخاطر اينكه ورود محمدتقي خان را به  قلمرو خود انكار كرده بود سرزنش كرد، و او را از خشم و انتقام «معتمدالدوله» بر حذر  داشت. و اظهار نمود كه محمدتقي خان ياغي دولت است و بايستي هر چه زودتر تسليم  مقامات دولتي گردد. گروه انبوهي از مردان مسلح در اطراف مضيف گرد آمدند، درحالي كه  هلهله مي‌كردند و شمشيرهايشان را در هوا تكان مي‌دادند و با تفنگهايشان شليك هوائي  مي‌نمودند و به مقامات ايراني (عمال معتمدالدوله) بدوبيراه مي‌گفتند. جعفر عليخان  كه مانند ساير دولتمردان ايراني در آغاز ورود لاف گزاف مي‌زد و سخنان درشت مي‌گفت  باديدن آن همه مردانه مسلح لحن خود را تغيير داد و روش مسالمت آميزتري درپيش گرفت و  بدون أخذ نتيجه به قرارگاه منوچهرخان (معتمدالدوله) مراجعت نمود. هنگامي كه  معتمدالدوله متوجه شد كه نمي تواند «شيخ ثامر» را مجبور نمايد كه خان بختياري را  تسليم نمايد. لاجرم با قشونش به طرف فلاحيه حركت نمود و در دوازده مايلي شهر اقامت  نمود ليكن معتمدالدوله باداشتن آنهمه قشون و تجهيزات قادر نبود كه خود را به فلاحيه  برساند. چرا كه سدها شكسته شده و تمام زمينهاي مجاور فلاحيه را آب فرا گرفته بود.  شدت گرما شيوع بيماري مالايار و عدم امكان توسل به زور معتمدالدوله را مجبور كرد تا  چاره‌اي بينديشد. لامحاله «شفيع خان» همراه نامه‌اي به نزد «محمد تقي خان» اعزام  داشت. در آغاز شيخ ثامر با رفتن «شفيح خان» به نزد محمدتقي خان مخالفت كرد ولي  بعدها بخاطر اينكه ممكن است اين ملاقات از خرابي قلمرو كعب جلوگيري كند موافقت  نمود. معتمدالدوله باز هم از محمد تقي خان خواست با وي ملاقات كند، و با اعزام  «سليمان خان» برادر زاده معتمدالدوله نزد خان بختياري به او اطمينان داد كه نه تنها  از مجازات درامان خواهد بود بلكه نزد شاه وساطت مي‌كند، تا او را در سمت حكمران  بختياري و خوزستان ابقاء نمايد. «محمدتقي خان» با وجود مخالفت «شيخ ثامرخان» و  اعتراض شديد برادران و خانواده‌اش روانه‌ي اردوگاه دولتي شـد. ولي به محض ملاقات با  معتمدالدوله أخته، او را ياغي دولت قلمداد كرده و دستور داد وي را زنداني كردند و  به دنبال اين رويداد «شيوخ عرب» و خوانين بختياري تصميم گرفتند كه به اردوگاه  معتمدالدوله شبيخون بزنند و محمدتقي خان را آزاد كنند و گر چه با اين شبيخون  توانستند تعدادي از خوانين بختياري را كه در زندان بودند آزاد كنند. ولي نتيجه آن  موفقيت آميز نبود. چرا كه محمدتقي خان همچنان در اسارت «معتمدالدوله» باقي ماند.  اما برادرش «آكريم» توسط مردان مسلح آزاد گرديد بعدها نيز در پي حملات عربها  معتمدالدوله ناگزير به عقب نشيني شد و به شوشتر مراجعت كرد.» (29)

«شفيع خان نيز توانست به موقع از قرارگاه معتمدالدوله فرار  نمايد. و از طرفي يكي از برادران عليرضا خان بنام «أسدخان» كه از طرف معتمدالدوله  به جاي «محمدتقي خان» به حكومت بختياري منصوب شده با عده‌ي زيادي از سربازان به قتل  رسيدنـد. «شيخ ثامر» كه تحويل بختياريان را ننگ مي‌دانست به بختياريها گفت، از  فلاحيه خارج شوند، تا بدست دژخيمان معتمدالدوله كافر نيفتند. كريم خان (آكريم)  برادر كوچك محمدتقي خان و شفيع خان از خويشان او در كوهستانهاي بختياري بدست خوانين  بهمئي دست نشانده معتمدالدوله كشته شدند و زنان و فرزندان آنان گرفتار و به شوشتر  نزد معتمدالدوله جلاد فرستاده شدند. تنها «علينقي خان» و چندتن ديگر توانستند خود  را به تهران برسانند و در توپخانه بست بنشيند. «محمدتقي خان» چندي در ميدان توپخانه  زنداني تا به سال 1270هـ در همانجا درگذشت.» (30) «بعد از محمدتقي خان، عليرضاخان  به جاي او به رياست طوايف كيانرسي بختياري برگزيده شد.